تبليغاتX
نجوای دل

  ای باران ببار بر سر من  ببار که دیگر......              

                    

                           ببار باران بر اين شهر ويران زده

كه دلاي آدما مسخ شده

 

 

ببار بر اين جسمهاي خشكيده

 

كه انسانيت از ميون نسل بشر برچيده شده

 

 

ببار بر اين دلهاي سرد

 

كه ديگر نمي تپد براي كودكان بي مادر

 

 

ببار بر دل غم گرفته

 

بر دل پژمرده بر گل نشسته

 

 

ببار بر سر انسانهاي مست

 

كه زندگي را همين دنيا دانند و بس

 

 

ببار بر دل آن پير گريان

 

كه زندگي را باخت چه آسان

 

 

ببار بر آن دل شكست خورده

 

كه تيري آهنين بر دلش نشسته

 

 

ببار بر او كه ديگر اميدي بر دل ندارد

 

نيست مرهمي بر دل او چون اثر ندارد

 

 

  ببار بر اين جسم خسته من

باشد كه رود اين سستي و رخوت من

*********  

 خدایا کمکم کن واقعا اعتراف می کنم که کم آوردم و کسی جز تو نمی تونه به فریادم برسه هیچ کس از دل کسی خبر نداره و .......   فقط میدونم تو هستی و فقط تو می دونی   پس ازت میخوام کمکم کنی .

     البته بی معرفتیه من دوستای خوبی هم دارم که همیشه منو مورد لطف خودشون قرار دادن و اینجا از        همشون تشکر میکنم     ولی اینو همه قبول دارند   که  ای خدا تو فقط از دلها خبر داری      پس برس به  داد این دل من (التماس دعا) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 7:56  توسط مجتبی  | 


 شب من شبي غمناك است

    

سلام خدمت دوستان با صفا و عزيز

نمي دونم از كجـــا بايد شـروع كرد  شايد نقطـه شـروع را فرامـوش كــرده ام

و يا اگر نقطه اي از آغاز  يادم .....!؟   بازم نمي دونم چي بگم  و آيا بايد بگم ؟؟؟؟؟

ولي گفتني را بايد گفت و شنيدني را بايد شنيد  پس من مي گم و شما گوش كنيد............

 

ستاره ها در سردي رگ هايم لرزيدند

و علف ها ريزش رويا را در چشمانم شنيدند

دستم را در تاريكي اندوهي بالا بردم

و كهكشان تهي  تنهايي را نشان دادم

ولي وسوسه چيدن ، در فراموشي دستم پوسيده بود

وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد و  پوسيد

اي خدا .....

شب سردي است ، و من افسرده

راه دوري است،و پاي خسته من

تيرگـي هست و  چــراغي مرده

واي اين شب ،  چقدر تاريــك است

مثل اين است كه شب ،نمناك است

ديگـران  را  هـم ، غــم است بــه دل

غـم من ليك، غمـي غمنـــاك است

 

 

کجاست؟؟؟؟؟؟؟

کجاست پنجره ؟ کجاست باران؟

من از این دیوارها بیزارم.....

کجاست صاحب صدایی که در سکوت مرا به بودن می خواند

و در سیاهی چشمانم امید می کارد؟!

کجاست دستان یاری بخش ؟

من از این دغل بازان دو رو بیزارم

کجاست پنجره ؟ کجاست باران؟

من به مهر باران محتاجم

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 2:40  توسط مجتبی  |